31 هفته و 1 روز(ماه هشتم)
سلام امیرعلیِ شیرینم
خوبی عزیزِ مادر؟
امروز به حساب هفته ای بارداری 31هفته و 1روزه که با هم هستیم یعنی 8روزه که وارد ماه هشتم شدیم.
ولی به حساب روزشمار وبلاگت 5روزه که وارد ماه 8شدیم! نمیدونم کدوم درسته!
البته هفته های بارداری دقیق تره.به هرحال مهم اینه که خداروشکر داریم به روز دیدار نزدیک میشیم.
کمتر از 60روز دیگه ان شالله به امید خدای بزرگ تو بغلم خواهی بود
الان که دارم مینویسم دائم داری تو شکمم اینور اونور میری؛هی شکل شکمم رو تغییر میدی!
چندروزه ماشالله هزارماشالله فعالیتت زیاد شده و ضرباتت دردناک.خودت رو گوله میکنی تو شکمم.
دیشب دیدم ضرباتت بیوقفه و شدید و به وضوح قابل روئیته,نخواستم بابایی ازین لحظه های شیرین
بینصیب بمونه,رفتم پیشش دستش رو گذاشت رو شکمم وقتی تکون خوردی(طوری که زیردستاش بلند شدی)
جا خورد!
تعجب کرده بود و هاج و واج به من و شکمم نگاه میکرد و میگفت: تکون خورد! داره تکون میخوره!!!
منم میگفتم خوب باید تکون بخوره دیگه!
قیافش دیدنی بود!یه لحظه ترسیده بود از حرکتت.
این اولین بار بود که بابا به این وضوح ضرباتت رو حس میکرد تا حالا خودت رو برای بابا رو نکرده بودی!
سرش رو گذاشت روی شکمم همون لحظه یه ضربه نثارش کردی
دیگه ول کن نبود
خلاصه اینکه دنیای منو بابا این روزا رنگش خیلی متفاوته؛اونم شکر خدا به لطف وجود توئه
دفعه ی قبل که یادته گفتم بابا رفته ییلاق و من خیلی ناراحتم!...
اونشب مامان جون اینا رفتن عروسی و من نرفتم تا شب منو تو تنها بودیم تا اینکه دایی بهروز اومد پیشمون.
شام خوردیم وقتی مامان جون اینا اومدن رفتیم خونه اونا.
بابا ساعت8شب رسید و بهم زنگ زد
فرداش هم همینطور...اونم بی قرار بود و دلش پیش ما بود ولی چه میشد کرد!
پنجشنبه خاله جون اینا اومدن ورامین و دوباره باهم رفتیم بیرون برات خرید کردیم.
یه دست دیگه لباس نوزادی سایز0 برات خریدیم سفید و سورمه ایه عکس شیر داره.
میخوای عکسشو ببینی؟ ایناهاش

لباس خیلی داری ولی مامان جون اصرار داشت یه دست دیگه سایز 0 برات بگیره.
فک کنم این برای روزای اولت خیلی خوب باشه
واای که دلم ضعف میره وقتی تو این لباسا تصورت میکنم
اون روز همه ی وسایلی که برات خریده بودیم رو آوردیم و ازش عکس گرفتم
ان شالله هروقت کاملِ کامل شد عکساش رو میذارم تو وبلاگت.
جمعه عصر بابا اومد خونه و منو توهم اومدیم خونمون
دیگه یادم نیست چه اتفاقی افتاد!
هفته ی پیش مامان جون با خاله جون اینا رفتن مشهد.قرار بود ماهم باهاشون بریم که به گفته ی دکتر نرفتیم
بعداز مشهد رفتن شمال دایی جون ایناهم رفتن پیششون.
آقاجون و دایی بهروز این چندروز تنها بودن؛البته تنهای تنها که نه! خاله حمیده هم پیششون بود.
ماهم گاهی میرفتیم بهشون سر میزدیم و براشون غذا درست میکردیم و..
یه شب آبگشت درست کردم بردم اونجا
خیلی خوشمزه بود!نمیدونم چرا ازوقتی باردار شدم از آبگوشت سیر نمیشم!!
پریروز ناهارهم آقاجون خونمون بود.
روز قبلش هم کارگر داشتم برای انجام کارای خونه؛خودمم کنارش یه کمکاراورا انجام دادم,شبش کمر درد کردم! عجیب!
خیلی ترسیده بودم!گفتم نکنه اذیتت کرده باشم و تو هم بخوای اینقدر زود منو غافلگیر کنی!
خداروشکر با استراحت بهتر شدم
ولی کلا نسبت به ماههای قبل کمرم بیشتر درد میگیره. به هرحال حدود 13_14 کیلو وزن اضافه کردم!
دیشب مامان جون و خاله جون اینا از مشهد اومدن و کلی برای منو شما سوغاتی آوردن
عکساشو بعدا برات میذارم
بعداز مدتها دیشب دوباره عکس انداختم از نیم رخ شکمم! عکسشو میذارم تو ادامه مطلب
البته رمز میذارم و هرکس خواست بگه تا بهش رمز رو بدم.
خوب مامانی , من برم صبحانه بخورم و دوباره به رختخواب بپیوندم!
از 6ونیم که بیدار شدم خوابم نبرد؛بابا مه رفت منم بیدار شدم گفتم حالا که فرصت هست وبلاگت رو آپ کنم.
مواظب خودت باش گل پسرم
یه کم آرومتر منو بزن
دوسِت دارم خوشگلم
(خواستم عکس رو توی ادامه مطلب بذارم و رمز دارش کنم ولی کل مطلب رمز دار شد بازهم نشد!!! منهم حذفش کردم! لطفا اگه میدونید چطور میتونم فقط یه قسمت رو رمز دار کنم بهم بگید ....مرسی...)



31 هفته و 1 روز(ماه هشتم) 
